تبليغاتX
دنیای دخترانه

 

 

وقتی عنوان کوری را روی جلد کتاب دیدم، تصویری که از رمان طاعون ِ آلبر کامو در ذهنم باقی مانده بود برایم تداعی شد. رمانی که با مفاهیمی همچون درد و رنج ، مرگ و زندگی ، انسان و انسانیت ، خود و خدا و ... خواننده را در جریان وقوع یک اپیدمی به دنبال خود می کشید. فکر نمی کردم، کوری حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد، اما این چنین نبود…

 

داستان بر سر چهاراهی در پشت یک  چراغ قرمز شروع می شود و در آنجاست که اولین شخصیت این داستان، کور می شود. انتخاب این مکان برای شروع داستان کوری که با محوریت قرار دادن موضوع «رعایت حقوق دیگران» نوشته شده است کاملا مناسب و سنجیده به نظر می رسد. نویسنده در جای جای داستان، این موضوع محوری را مورد توجه قرار داده و حتی کتاب را با این جمله افتتاح می کند: «وقتی می توانی ببینی، نگاه کن ... وقتی می توانی نگاه کنی ، رعایت کن». جمله ای که رمان با آن آغاز می شود و نویسنده ظاهراً آن را از کتابی به نام مواعظ نقل کرده است (در حالی که چنین کتابی وجود خارجی نداشته و این جمله در حقیقت کلام خود ساراماگو است)

 

نویسنده ، کوری را به گونه ای ، بلایی می داند که در نتیجه رعایت نکردن حقوق دیگران بر مردم این شهر نازل شده است و حتی در جایی از داستان ، به زعم یکی از شخصیت های اصلی ، این کوری را نشانه فرارسیدن آخرالزمان می داند. بلایی که مردم دنیا به خاطر عدول از قوانین انسانی به آن مبتلا می شوند. مصیبتی که دامن گیر انسان امروزی در دنیایی مدرن می شود و او را به حدی از فلاکت و بدبختی می کشاند تا در حالی که در کثافت و عفن و فضولات انسانی غوطه می خورد، این شعار حداقلی را بدهد: «اگر نمی توانیم مثل انسان زندگی کنیم ،لا اقل بکوشیم مانند حیوانات زندگی نکنیم...»

 

با وجود بستر کثیف و مهوّعی که روایت کوری در آن جریان دارد، داستان، سراسر عشق و محبت و ستایش انسانیت و انسان دوستی است. تنها فردی که کور نمی شود زنی است که مظهر مهربانی و از خود گذشتگی است. او کور نمی شود تا شاهد عشق بازی همسرش با دختر دیگری باشد (که هر دو کور شده اند) و از سر عشق و رافت هر دو را در آغوش بگیرد. داستان پر از این چنین فراز و فرودهای عاطفی است که احساسات خواننده را به شدت بر می انگیزد و حتی جریحه دار می کند . ساراماگو ، خواننده را می آزارد و شاد می کند ، او را می ترساند ، می گریاند ، می میراند و زنده می کند و حتی کنایه می زند و ریشخند می کند ولی با کشش اعجاز انگیزی که در این رمان وجود دارد ، همچنان او را به دنبال خود می کشد و جلو می برد.

 

 اگر چه داستان کوری و به خصوص نوع کوری ای که مردم شهر به آن مبتلا می شوند (کوری سفید) غیر واقعی و تخیلی است ولی نمی توان کتاب را جزء رمانهای تخیلی طبقه بندی کرد. داستان، نمادین و اسطوره ای است و نویسنده در جای جای کتاب ، تلمیحاتی را به کار برده است و به داستانهایی از کتاب مقدس آیین مسیح اشاره کرده و شخصیت ها را نمادهایی از آن روایات قرار داده است.

 

ساراماگو علاقه زیادی به استفاده از ضرب المثل در متن داستان دارد . جالب است که او از بین تمام نشانه های نگارشی فقط از ویرگول و نقطه استفاده کرده است که خواندن رمان را کمی مشکل می کند مخصوصاً متوجه شدن مکالمه ها و تشخیص اینکه جمله را کدام شخصیت بیان کرده است. ولی ساراماگو نویسنده ای نیست که از روی بی توجهی علایم نگارشی را پشت گوش انداخته باشد. در تمام داستان کوری حتی یکی از شخصیتها اسم ندارد و شخصیتها بر اساس حرفه یا نسبت یا یکی از ویژگی هایشان نام گذاری شده اند. مثلا چشم پزشک، همسر چشم پزشک، پسر بچه، دختر عینکی، مرد کور اولی، همسر مرد کور اولی، پیرمرد و ... .

 

وقتی داستان به اوج خود می رسد یعنی وقتی که تمام شهر کور می شوند و انسانها از بالا به مانند توده ی ِ بی شکلی در می آیند و در هم می لولند منظور نویسنده را بهتر متوجه می شویم. «آدمهای کور به اسم احتیاج ندارند ، من در صدایم خلاصه می شوم ، چیز دیگری مهم نیست»

 

در چنین شرایطی  آیا مهم است که بدانیم فلان جمله را چه کسی بیان کرده است؟  در حالی که از دهان دختر عینکی می شنویم: «در درون ما چیز بی نامی هست ، ما همان چیزیم»

جالب است به این نکته توجه کنیم که تنها کسی که کور نمی شود یک زن است . اولین کسی که پیام داستان را دریافت می کند و کوری نمی تواند او را از مختصات یک انسان خارج کند نیز دختری روسپی ست که عینک به چشم دارد . در صحنه های آشوب و درگیری ، شجاع ترین ها زنان هستند که البته نمونه های بیان شده به هیچ وجه تصادفی نیستند و نشان دهنده توجهی می باشند، که نویسنده به زنان داشته است.

 

داستان فاقد هويت زماني و مکاني است. همه زمانی و همه مکانی است و به شدت اندیشه گراست. رمانی است عمیق که خواننده را  به فکر کردن وا می دارد. کابوسی است هولناک که اگر چه مانند همه ی کابوس های دیگر سرانجام پایان می پذیرد ولی تصویر موحشی که از خود در ذهن باقی می گذارد، به هیچ وجه به سادگی پاک نمی شود. تصویر تکان دهنده ای از حقیقت. «به نظرم، کور نشدیم، کور هستیم، چشم داریم اما نمی بینیم، کورهایی که می توانیم ببینیم، اما نمی بینیم.»

 

 

رمان کوری، نوشته ی ژوزه ساراماگو، در سال 1998 جایزه ی نوبل ادبی را به خود اختصاص داده است.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:8  توسط آرزو  | 

 

 

 برابری دیه زن و مرد را به همه کسانی که از شنیدن این خبر خوشحال شدند، از صمیم قلبم تبریک می گویم.

 

 

 

 

 

به خصوص برای همه دوستان خوبم در کمپین یک میلیون امضاء ، یک تبریک و خسته نباشید ویژه دارم. همراهانی که با صرف انرژی و وقت گرانبهای خویش و با عبور از برخی خط قرمزهای نامربوط جامعه، امنیت خودشان را به خطر انداختند تا اینکه سرانجام توانستند، بخشی از تفکر پوسیده قانونگذار را مجبور کنند تا در سمت و سوی قسمتی از خواسته ها و حقوق بدیهی همگی مان تغییر نماید.

 

 

 

تبریک و شادباش و آرزوی پیروزی های بیشتر در جهت برابری حقوق

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:32  توسط آرزو  | 

 

 

 

( معرفی کتاب خداحافظ گری کوپر )

 

نوشته ی رومن گاری از مشهورترین رمان نویسان فرانسه و جهان در قرن بیستم

 

 

 

 

کتاب «رختکن بزرگ» از رومن گاری را در سال های نوجوانی خوانده بودم؛ حدود ده سال پیش. با این وجود، گیرایی شخصیت اصلی داستان به حدی بود که هم اکنون هم، او را به خاطر می آورم. شخصیتی کم حرف ولی بسیار ژرف و عمیق.از آن دست انسان هایی که کمتر از لاک ذهنی خود بیرون می آیند و به قول خود رومن گاری، درون گو هستند. چنین کاراکتر هایی همواره مورد توجه مخصوص رومن گاری قرار داشته اند؛ افراد درون گو. و البته به نظر می رسد که چنین افرادی به راحتی با داستان های رومن گاری ارتباط برقرار می کنند. افرادی که کم حرف، درون گرا و درون گو هستند یا اینکه بیشتر از آنچه حرف می زنند، حرف برای گفتن دارند. شخصیت اصلی رمان خداحافظ گری کوپر هم چنین مختصاتی دارد؛ لنی شخصیت فوق العاده عمیق و جذاب و در عین حال کم حرف داستان. در جایی خواندم که شخصیت لنی را به یک کوه یخ تشبیه کرده بودند، که تنها قسمت هایی از آن بیرون از آب و در نظر همگان است و سهم بزرگی از آن درون آب است و قابل دیدن نیست.این تشبیه گویایی بود از درونیات لنی. و اما ظاهر او: «یک بور شاسی بلند که در زن ها احساسات مادرانه بیدار می کند. زنها در او یک حالت دل آب کن ِ « جوجه از لانه افتاده» می دیدند.» یک گاری کوپر امروزی که هیچ گاه اسکی هایش را از خودش جدا نمی کند. پس از خواندن رمان خواهید دید که پرداخت قدرتمند و زیبای  نویسنده، لنی را از جمله ی به یادماندنی ترین شخصیتهای داستانی زندگیتان خواهد کرد.

 

داستان در ارتفاعات سوئیس، در یک کلبه ی کوهستانی شروع می شود. جایی که تعدادی انسان ناهمگون با اجتماع با خصوصیات اخلاقی نا متعارف ولی در عین حال آزاد اندیش، دور هم جمع شده اند و از آن بالا به زمین و زمان بد و بیراه می گویند. شخصیت ها به سرعت و پشت سر هم وارد داستان می شوند و ماجرایی برای هر یک از آنها روایت می شود. این شروع شلوغ و پر شخصیت، پیدا کردن لنی رابرای خواننده، به عنوان شخصیت اصلی، کمی مشکل می کند ولی به هیچ وجه چیزی از ارزش رمان نمی کاهد. در بخش اول، خواننده با باگ مورن نازنین آشنا می شود. یک هم جنس باز همه چیز دان و نخبه که خواننده را از تئوری ها و نظریات ناب خود مستفیض می کند ولی در همان بخش اول، متوقف و از سیر رمان خارج می شود. همچنین در بخش اول با آل کاپون آشنا می شویم با آن مروارید های حکمت بی بدیلش . به طور کلی بخش اول رمان، ارزشمندترین و پر حرارات ترین بخش داستان است. اگر چه خواندن این بخش برای بار اول کمی مشکل است ولی مطالعه ی آن برای دفعات بعدی بسیار دلپذیر و خوشایند است. پیشنهاد می کنم که برای بار اول، بخش اول و شروع پر شخصیتش را به سرعت مطالعه کنید تا به بخش های حادثه ای برسید و در این حین با زبان نویسنده بیشتر آشنا شوید. بعد از پایان یافتن رمان دوباره به سراغ بخش اول بیایید و با آرامش آن را خوانده و لذت ببرید.

 

در بخش دوم، جس-شخصیت زن مقابل لنی- وارد داستان می شود و رمان به تدریج حال و هوای رمانتیک می یابد، به طوریکه داستان در بخشهای پایانی، کاملاً رنگ عشقی و عاطفی به خود می گیرد. جس دختر کنسول آمریکا در ژنو است. به تدریج دوستان آنارشیست جس هم وارد داستان می شوند، پسرانی که همه رویای همخوابگی با او را در سر می پرورانند.

 

شاید در هنگام مطالعه ی این کتاب، مرتباً به فاصله ی زمانی کوتاهی، تعجب کنید که آیا این واژه هایی که می خوانید واقعاً روی کاغذ نوشته شده است یا شما اشتباه متوجه شده اید. مطمئن باشید که منظور نظر نویسنده، دقیقاً همان لغات و اصطلاحات رکیکی است که می خوانید و هیچ اشتباهی از جانب شما صورت نگرفته است. این طرز صحبت کردن که کاملاً مناسب شخصیت های به اصطلاح آسمان جل داستان است، در تمام طول رمان دیده می شود که البته این نوع بیان، ترجمه ی متن را نیز مشکل می کند. در این جاست که باید به قدرت ترجمه ی بی نظیر سروش حبیبی و تسلط کامل او به لغات و اصطلاحات کوچه و بازاری اشاره کرد. علاوه بر آن، مترجم خلاقیت زیادی در زمینه ی ابداع اصطلاحات جدیدی که در فارسی معیار وجود ندارد ولی در متن اصلی رمان موجود بوده اند، به خرج داده است.

مترجم، ترجمه ی کتاب را به ابراهیم نبوی تقدیم کرده است که این مطلب خود گویای این است که زبان رمان، نوعی از طنز تیز و گزنده می باشد و البته نویسنده در استفاده از زبان طنز تا حدود بسیار زیادی موفق بوده است. بیان غیر رسمی و بی پرده نویسنده ی داستان همراه با گیرایی و کشش فوق العاده ی رمان، سر آغازی برای پایان باور ناپذیر و غیر قابل پیش بینی داستان، محسوب می شود. پایانی که شخصیت های داستان را مجبور به زانو زدن در مقابل سرنوشت می کند.

 

رومن گاری با نام اصلی رومن کاسو در 8 مه 1914 در لیتوانی از پدر و مادری که هر دو هنرپیشه بودند، به دنیا آمد. اما بیشتر عمرش را در فرانسه گذراند. از جمله آثار او می توان به: تربیت اروپایی- میعاد در سپیده دم- سگ سفید- خداحافظ گری کوپر- لیدی ال- رختکن بزرگ-شبح سرگردان - پرنده ها می روند در پرو میمیرند- بادبادک ها- زندگی در  پیش رو و مردی با کبوتر اشاره کرد. وی برای رمان «زندگی در پیش رو» برنده ی جایزه ی ادبی کنگور که مهم ترین جایزه ی ادبی فرانسه محسوب می شود، شده است. این رمان توسط لیلی گلستان به فارسی برگردانده شده  است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:10  توسط آرزو  | 

 

این منم که بالهایم را در آستانه ی این فصل به روی تو گشوده ام، عبور کن، بر من عبور کن! ای ستارۀ بلند، ای نسیم دور! ایستاده ام، شعری می نویسم، حرف می زنم، در خویش می تپم.

 

شب... آری شب، از روزنه ی پنجره، شبی هولناک سقوط می کند. ایستاده ام. تکرار! تکرار! بغض ها تکرار می شوند. از زندگی، از زمین، از خدایی که می گذرد، سهم من چیست، کجاست؟ جز ایستادن، گریستن، سکوت و واژه هایی که در درونم موج می زنند؛ در چشمهایم، در قلبم و همان جا می میرند. امشب دوباره میعاد خدا با کدام پیامبر است؟ با کدام پرنده؟ با کدام روزنه؟ پس من اینجا کیستم؟ چرا آفریده شده ام؟

 

این سان در بی نهایت این شب عمیق تا چند عمر دیگر برای روزنه شدن، برای پرنده شدن، برای پیامبر شدن باید بگریم.

 

ای خدای مردهای پیامبر و پیامبران مرد! من نه پرنده ام، نه پیامبر، نه ستاره... من یک زنم. با هزار سالها کوله بار دردی که بندگان تو برایم آفریدند. چرا باور کنم؟ چرا باور کنم حوا از پهلوی آدم آفریده شد، چرا باور کنم زن موجود دوم آفرینش بود، مادر من که پیامبر نبود.

 

ایمان نمی آورم، ای پیامبران مرد، ای مردهای پیامبر به فریب هاتان ایمان نمی آورم، به فریب هاتان ایمان نمی آورم. سهم من از خدا این نیست.سهم من از خدا این نیست. من به خدای برابری، خدای عدالت، خدای حرفهای حقیقت، ایمان دارم.

 

 

از دوست بسیار عزیزم «پروین هاشم پور»

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:14  توسط آرزو  | 

 

 

کف خیابون یک عالم خون ریخته بود. خونها طوری کف خیابون مالیده شده بود که انگار آسفالت رو رنگ قرمز زده باشند. راننده تاکسی رو به ما که صندلی عقب نشسته بودیم،گفت: «مغزش پاشیده کف خیابون...» مردم زیادی دور بدن بی جان و بدون سر مرد جمع شده بودند. دختری که بغل دستم نشسته بود و نزدیک بود حالش به هم بخوره، رو به راننده تاکسی گفت: «برای چی وایستادی آقا؟؟!! حرکت کن دیگه...»

 

و در حالیکه تاکسی ما دور می شد، من از پنجره به لنگه کفشی نگاه می کردم که کنار خونهای کف خیابون افتاده بود.

 

 

                                  ******************

 

تعداد زیادی از ما از مرگ وحشت داریم و دلمون نمی خواد بمیریم، شاید چون مرگ برای همه­مون ناشناخته است و نمی دونیم بعد از مردن چه اتفاقی قراره برامون بیفته و چی قراره به سرمون بیاد... ولی این وحشتناک ترین پدیده، طبیعی ترین پدیده ایست که بشر هر روز و هر ساعت و هر لحظه با آن مواجه است. جالب اینجاست که وقتی حرف مردن وسط میاد به هم تعارف می کنیم و می گیم که «خدا نکنه!» و «این حرفا چیه می زنی؟» و ... به نظرم خیلی خنده داره که بر سر مردن که اصلاً دست من و شما نیست هم با هم تعارف می کنیم.

 

بر آن گروه بخندد فلک که بر بدنی

            که روح دامن از و برکشید، می گریند

                           همه مسافر و این بس عجب که طایفه ای

                                            بر آن که زود به مقصد رسیده می گریند

 

                        

                                   *******************              

 

این جمله رو شنیدید: «ایشاالله سر سالم به گور نبری» همیشه با خودم فکر می کردم، این دیگه چه جور نفرینیه! اگر قراره بمیری، دیگه چه جوریش چه فرقی می کنه؟ واقعاً اینکه مثلاً سکته کنی و تو رختخواب بمیری با اینکه تصادف کنی و بمیری، چه فرقی با هم دارند؟

 

ولی این روزها دارم به این فکر می کنم که سر سالم به گور بردن خیلی هم مهمه... فقط به خاطر اینکه دوست ندارم بعد از مردنم کسی از دیدن جنازه ام حالش به هم بخوره، ازم بترسه، یا رغبت نکنه بهم نگاه کنه...

 

ولی اینکه وقتی زنده ایم طوری زندگی کنیم که کسی از دیدنمون یا شنیدن اسممون حالش گرفته نشه، خیلی خیلی مهمتره... اگر الان که زنده ایم، چهره خوشایندی در ذهن دیگران داشته باشیم، شاید تحمل چهره جنازه مون بعد از مرگ رو هم برای اطرافیانمون، راحت تر کنه... فقط امیدوارم این طور باشه...

 

 

 

 

پی نوشت : ببخشید اگر موضوع خیلی دلنشینی نبود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:53  توسط آرزو  | 

 

 

آن هنگام كه هر چقدر هم دستانت را به هم بفشاری، توان مقابله با آن رعشه­ي رمزآلودشان را ندارى، دستانى كه مى لرزند تا راز اندوهناك لرزيدن دلت را برملا كنند...

 

آن هنگام كه احساس مى كنى ‌«دوستى هايت» چيزى بيشتر از اوهامى پررنگ ولى كودكانه نبوده اند و «توقع» تنها هذيانى بوده كه روزگارى، به حرمت حرم تب از ذهن عبور داده بوديش.

 

آن روزهايى كه عبور از تنگناى همرنگى با آدميان، آن قدر تو را به تنگ مى­آورد كه واپسين رسوخهاى نافذ عصيان را به سان افسونى  ويرانگر نكوهيده، نوميدوار از سر مى­رمانى.

 

آن ساعاتى كه عطش تمام وجودت را مى سوزاند، ولى آن قدر بى رمق و نااميدى كه حتى توان سراب ديدن هم ندارى.

 

آن لحظاتى كه نگاههاى ترسيده ات، حجم سنگين اطراف را مى كاود تا شايد چهره اى آشنا بيايد ولى بجز تاريكى با آن كنايه هاى خواركننده­اش هيچ دستاورد ديگرى ندارد.

 

آن هنگام كه خواهانى همه­ى وجودت... همه­ى هستى ات را پيش كش دستى كنى تا آن را در دست بفشارى يا شانه اى كه سر بر آن گذارده، جاودان تا انتهاى همه چيز، اشك بريزى.

 

و انبوهى از حرفهاى ناگفته دلت را مالامال كرده اند ولى تو، هم چنان سنگينى سكوت را به جان خريدار مى شوى زيرا نيك مى دانى پيش از آنكه كلامى تقدس سكوتت را بشكند، بغض خواهد شكست و اشكهايت با جارى شدن بر بستر كلامت، حرمت و طهارت سكوتت را فزونى مى بخشند.

 

كتاب را بر مى­دارى، تفالى مى زنى تا شايد اشارتى بيابى ولى ... باز هم ، بی پاسخ می مانی:

 

دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش

                                     بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود

 

 

«خدا صداى كسى كه او را مى خواند و مى ستايد، مى شنود» و تو عاجزانه دستان لرزانت را از شاهراه نيايش روانه­ى آسمان مى كنى ولى... كجاست صدايت، كه بدرقه­ى دستانت شود؟ فریادی نيست... و توانی... و نه حتی رمقی، که لرزان زمزمه کنی: «اى  خداى بزرگ ... به فريادم نمى رسى؟»

 

و تو، كه تمام فريادهاى فرو خورده و بغض هاى نشكسته و حرفهاى ناگفته ات را در دل منزل داده اى، صورتت را ميان دستانت می گيرى و در پيرامون دخترانگى ات آرام و بى صدا گريه می كنى...

 

ولى تو... كه در شكنندگى اين ثانيه ها، ستمديده و رنجور مى نمايى، بى ترديد ستمگرترين ستمگر زمين و آسمانى!

 

تو رنجورى؟ تو كه بيرحمانه ترين رنج را بر روان روان بخش آفريدگارت رنجه مى نمايى... تو ستمديده اى؟ تو كه سوزنده ترين داغ را بر پيكر پاك پروردگارت باقى مى گذارى. تو؟!

و تو كه اين چنين ساده فراموش مى كنى، به راستى كه شايسته­ى فراموش شدن هستى! تو كه بى وفاترين معشوق روى زمينى، كه پروردگار عاشق، تو را همه از سر عشق آفريد...

 

نگاه هاى بيچاره ات در فضاى سنگين و خفه­ى تنهايى، فقط اشارتهاى تاريكى را برداشت مى كرد چون تو بى توجه به انباشتگى حجم لطيف و دلاويز گرداگردت، نه خدا را به كار رنگ آميزى ثانيه ها ديدى و نه نويد روشنايى سپيده را از لبخندهاى پروردگار دريافت كردى.

 

به آرزوى فشردن دستى، خواهانى همه هستى ات را پيش كش كنى... واى اگر بدانى كه آن عاشق مهربان، بى منت و بى خواست سپاس، دير زمانيست دست گرمش را در دست تو جاى داده و چشمانش را به چشمان تو نگران... «التهاب دست مرا احساس نمى كنى؟ دست مرا نيز در دست بگير...»

 

حتى هنگام دعا، سرد و ويران دست لابه به آسمان برداشته و موهبت شكيبايى را از خداوندگار آسمان گدايى مى كردى. آن قدر به آسمان مشغول شده بودى كه تماس صورت خيس خدا را بر گونه ات احساس نكردى و غافل از آن حضور پرشكوه تسكين عاشقانه، در همسايگى تنهايى هايت، همچنان به خداى آسمان، لابه مى كردى.

 

 

شناور در خنكاى سبك پرستش، دنيا را پر از «حباب و پروانه» خواهيم ديد و نازكى سحر را نوازش كرده و شكنندگى بالهاى پروانه را درك خواهيم كرد ولى كاش تنها يك بار هم «لاى اين شب بوها» به سراغ خدا مى رفتيم و آن برترين عاشق كائنات را تا رستاخيز به انتظار ديدار نمى­ نشانديم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:14  توسط آرزو  | 

 

یادته فریده؟ آخرین روز مدرسه رو یادته؟ یادته گریه ات گرفت؟ گفتی: «بچه ها دیگه مدرسه نمیایم..» بهت گفتم: «دیوونه جون به جاش یه سال دیگه می ریم دانشگاه.. دانشگاه که خیلی بهتر از مدرسه ست» و یادمه که دوباره میون گریه ت شنیدم : «دیگه مدرسه نمیایم ...

 

ولی حالا ...

 

کاش همه ی لبخندها یه معنی داشت. کاشکی لبخندها همشون همون لبخند معنی می دادن و کاشکی مجبور نبودیم حتی لبخندها رو هم پیش خودمون معنی کنیم.

کاشکی همه ی لبخندها یه رنگ بودن. همون رنگی که باید باشن ... صورتی ...  و کاشکی می شد جواب هر لبخند رو با یه لبخند کودکانه ی صورتی داد..

 

 

توی این سالها خیلی سعی کردم این کودکی رو که در درونم بازیگوشی می کنه رو همین جور شاداب و با نشاط نگهش دارم. یه وقت بهش اخم نکنم که دلش بگیره یا دعواش نکنم که یه گوشه تنهایی بشینه گریه کنه. آخه طفلی فقط منو داره..

ولی یه وقتایی هم شده که این قدر بهش کم محلی کردم این قدر نادیده گرفتمش، که باهام قهر کرده تنهام گذاشته رفته. اونوقتا بوده که فهمیدم این منم که فقط اونو دارم..

 

* * * * * * * * * * *

اون روزی رو که اون برگه های کوچیک رو نوشتیم یادتونه؟ همونایی که روش نوشته بودیم:

۸۵/۵/۵ ضیافت یادتون نره، پارک حدیثه، کنار مدرسه ...

هفت سال پیش رو می گم ..

 

- یعنی هنوز تهران زندگی می کنیم؟

- اصلاً ایران هستیم ؟

- یعنی تا اون موقع زنده ایم؟

- میدونین اون موقع چند سال از کنکور گذشته؟

- بچه به بغل پا نشین بیاین ها!

- شوهرهاتونم بذارین خونه !!!

- اصلاً تا سال ۸۵ این قرار یادمون می مونه؟

 

همه اون موقع یاد ضیافت مسعود کیمیایی بودیم .. ولی حالا کی می تونه بگه ضیافت ما چیزی از ضیافت مسعود کیمیایی کم داشته؟ کدوم یکی قشنگتر بود کدوم یکی باشکوهتر، ضیافت ما یا ضیافت مسعود کیمیایی؟ ضیافتمون فیلم نبود ولی مال تو فیلمها هم نبود ... خودمون بودیم با دوستی های سبز و کودکیهای قرمز و لبخندهای صورتی ..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 8:46  توسط آرزو  | 

 

در زیر این سایبان آبی بلند

 

در میان نخلها

 

هنوز جایی هست که

 

مادرانش همیشه آبستن دردند

 

 و برادران

 

خواهرانشان را به خون می نشانند

 

و آیا گناهشان را می دانند ؟

 

 

 

حجابیست که آن را غیرت مردانه می نامند

 

حجابی برای چشمهای مردانه

 

تا نتوانند ببینند

 

 تا بدانند

 

 

 

 

در میان نخلها جایی هست

 

که تقدس وجود آدمی ، افسانه ایست فنا شده

 

و کرامت بشر

 

مفهومی ست که در گورستانها باید جست

 

و مردی صفتی ست

 

که در میان انبوه بتان

 

به دنبال موصوفی شایسته ، از پا افتاده است

 

 

 

در زیر این سایبان آبی بلند

 

جایی هست

 

که محکمه هایش زیر نخلها بر پاست

 

و عدالت

 

آن چنان اجرا می شود

 

که برطرف کند

 

این احساس موهوم ننگی را

 

 

 

و من چقدر خوب می شناسم

 

این متهمی را

 

که  همیشه ی تاریخ

 

جرمش به اثبات رسیده ست

 

 

 

راستی ..

 

 این بار قاضی محکمه کیست ؟

 

پدر یا برادر ؟

 

 

 

پی نوشت : شعر از خودمه ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 13:26  توسط آرزو  | 

قبل از اینکه در مورد روابط با دخترها بنویسم، این نکته رو  یادآوری می کنم که مطالب من فقط برای دختر و پسرهایی میتونه مفید باشه که می خوان رابطه ای بی ریا و بر مبنای صداقت، اعتماد و انسانیت داشته باشن و خوشبختانه وقتی برای زیاده گویی برای کسانی که می خوان با ریاکاری و حقه بازی روابطشون رو شروع کنن و پیش ببرن ندارم. خوب شاید با خودتون بگید: «این همه دختر تو خیابونه ! برای چی این همه خودمون رو به دردسر بندازیم؟!»  اگر حتی یک لحظه چنین چیزی از ذهنتون عبور کرده، مهربونی کنین و ضربدر سمت راست بالای صفحه رو کلیک کنین. خداحافظ شما!

 

بیایید تمرین و تکرار صداقت و انسانیت رو از همین جا شروع کنیم

 

 از اینکه هنوز در حال خواندن نوشته­ی من هستید صمیمانه ازتون تشکر می کنم و امیدوارم که تا انتها با هم همراه باشیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 7:11  توسط آرزو  | 

 

« فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

 قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است! »

 

 

- سی دی چیه آوردی ، ندا !

- از این سی دی هایی که یواشکی پخش شده

- چی هستش ؟

- خوابگاه دخترا ... باورت نمی شه ... باید خودت ببینی ... داداشام دلشون نیومد ببینن ... گفتن گناه داره ...

- چرا ؟ چی رو باورم نمی شه ؟ چی رو ...

ندا حرفم رو برید : « خودت باید ببینی ! »

 

**************************************************

نشستم و دیدم ، همشو دیدم ، همه­ی هیچی رو ، همه­ی هیچی .. واقعاً هیچی .. از نظر من هیچ نکته­ی جالب و هیچ اتفاق فوق العاده ای برای اینکه فیلم این بچه ها توی ایران پخش بشه وجود نداشت. دخترهای خیلی خیلی ساده و پوشیده، اکثراً خجالتی، بدون آرایش صورت و مو، با لباس توخونه ای. یکیشون که دامن میدی پاش بود، جوراب بلند مشکی هم پوشیده بود، چند تاشون روسری سرشون بود، یا وقتی دوربین می چرخید سمتشون، با خجالت بلند می شدن می رفتن، که توی فیلم نباشن. مطمئنم یک درصد هم احتمال نمی دادند که فیلمشون پخش بشه. فیلم یه مهمونی ساده خودمونی دخترونه تو خوابگاه یکی از شهرستانها. یکیشون میخوند و چه صدای قشنگی داشت، چندتاشون می رقصیدند ولی حتی رقصیدن هم خوب بلد نبودند. بعد تئاتر بازی کردند، بعد هندونه خوردند و همین ...

خوب فهمیدم که چرا برادرهای ندا دلشون نیومده سی دی این دخترا رو ببینن. دخترایی که صد برابر از بچه مثبتایی مثل من و دوستای خوابگاهیم ساده تر بودن. دخترایی که به خاطر رذالت پست فطرتی که فیلمشونو پخش کرده، دوتاشون خودکشی کردن، نامزد یکیشون ولش کرده و چندتاشون هم مشکلات خانوادگی براشون پیش اومده ... نمی دونم انگیزه­ی کسی که فیلم این بچه ها رو پخش کرده چی بوده، نمی دونم چه اصراری داشته هیچی رو نشون همه بده ولی می دونم که من از توی هیچی خیلی چیزا رو دیدم. ارزشهایی مثل سادگی مثل خلوص مثل خانومی مثل اعتماد که روز به روز بی ارزشتر می شن و شاید یه روز همون هیچی هم که گفتم ازشون باقی نمونه و البته زشتیها رو دیدم، رذالت رو، نادانی رو، عقده رو، عقده ای که این انسان اشرف رو به حیوونی تبدیل می کنه که سرگرمیهاش رو با بدبختی دیگران بسازه. عقده­ محرومیت ...

- راست گفتی ندا ! باورم نمی شه  !
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 7:37  توسط آرزو  | 

 

در خوابگاه که بودم چند تا لبنانی بودند که می شناختم  . دخترهای همسن خودم یا کمی بزرگتر . زبون همدیگرو نمی فهمیدیم نه اونا انگلیسی بلد بودن نه من عربی ولی راهی برای فهمیدن همدیگه پیدا می کردیم . دخترهای واقعاً زیبایی بودند ، قشنگترین دخترهایی که تا حالا دیده بودم . شنیده بودم که دخترهای لبنانی خیلی خوشگلند ولی تا خودم ندیده بودم باورم نمی شد . شاداب ، زیبا ، سرحال ، خوش اندام ، ... می گن به خاطر اینه که سیب زیاد می خورن و سیب لبنان هم که خوب معروفه ...

ولی حالا چه فرقی می کنه ، زشت یا خوشگل ... حالا که همه چیز زیر آتیشه ، هم سیبهای لبنانی ، هم دخترهای لبنانی و هم بچه های لبنانی  ... عکسهای جنازه های بچه های لبنانی رو دیدین ؟ اصلاً نمی شه تشخیص داد که بچه اند .. چون اصلاً نمی شه تشخیص داد که آدمند .. اجساد سوخته ، جنازه های متلاشی شده ، انسانهای قصابی شده ... اگه قراره آدما مثل گوسفند بمیرن پس فرقشون با گوسفند چیه ؟ اگه قراره مثل گرگ زندگی کنن پس فرقشون با گرگ چیه ؟

عکسها رو که دیدم حالم خیلی بد شد ، خیلی ...ولی دفعه­ی اولم نبود که از این عکسها می دیدم . عکسهای جنازه های ویتنامی ، کودکان افغانی ، اجساد فلسطینی ، بچه های عراقی و ... امیدوارم اون روزی نباشم که قراره عکسهای بچه های  ایرانی رو تو اینترنت بذارن تا ملتهای دیگه بیان ببینن و شاید براشون غصه بخورن . ( Iranian Killed Babies ( زبونمو گاز بگیرم ؟ امیدوارم نباشم و نبینم ولی آخرش که چی ؟ یعنی قرار نیست به سر ما بیاد ؟ یعنی باید فکر کنیم این همه تهدید و دشمنی ، فقط قضا بلاست ؟ می گذره ؟ آخرش باجی که باید داده بشه ، پرداخت می شه و همه چی حله ؟ باج ؟ چرا حرف تو دهن من می ذاری ؟ من کی گفتم باج ؟ منظورم چیز دیگه ای بود . مثلاً اینکه بگیم  « اصلاً درستش خلیج العربیه است و غلط کرده هر کی گفته خلیج فارس » یا اینکه « انرژی هسته ای هم می تونه چندان حق مسلم ما نباشه » یا « به جهنم ، زنها هم هر جور دوست دارن بیان بیرون و اینکه قانون اساسی هم می تونه چندان اساسی نباشه و بر اساس اینکه زن و مرد نداره این حرفا کدومه تغییر داده بشه » یا « نفتم که اصلاً قابل شما رو نداره » یا « جزایر سه گانه رو هم یه جوری با هم کنار میایم » ...  شاید بگین تو چه ساده ای ، اینا همش بازیه ، حقه بازیه ...