« سرد است
و بادها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهرهی فنا شدهی خویش
وحشت نداشته باشد ؟
آیا زمان آن نرسیده است
که این دریچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازهی مرد خویش
زاری کنان نماز گزارد ؟ »
در انبوه نگاههایی زاده شدم که از همهی من ، تنها زشت و زیبایی صورت مرا دریافته اند تا اگر زیبا بودم شادی و اگر زشت بودم ناراحتی سالهای بعد بلوغم را بر گردهی خانواده ام بگذارم چرا که در حرمسرای مردان جایی نداشتم .
وقتی که هنوز در چند طبیعت طبیعی آدمی زیستن را آغاز کردم ؛ ترس طبیعی مرا ترسویی ذاتی و گریه ام را ضعف در برابر مشکلات تعبیر کردند و امان از تعبیر وقتی که بخواهد در جزء جزء تربیت آدمی نفوذ داشته باشد .
و من گوهری در صدف شدم و گلی که به نازکی خیال من خاری نباید می نشست و دریغا که آنچه بر من نشست خار نه که خنجرهای تعصب و غیرت ، آن هم غیرت مردانه بود . در صدف خویش می زیستم و گوهری بودم گرانبها که منتظر خریدار بود و محبوس چهارچوب تربیتی اصول مهم تولید مثل ، پرورش کودک ، خانه داری و تامین آسایش مرد .
و من فرشتهی در خانه برای بیان خویش و برای رسیدن به حقوق طبیعی انسانیم باید دست به کار می شدم ؛ برای اینکه تنها نمانم باید زیبا می شدم ، صبور می شدم و همیشه لبخند می زدم .
برای اینکه از احترام دیگران برخوردار باشم باید یاد می گرفتم که همیشه خشمم را فرو ببرم ، همیشه مهربان باشم و آبروی خانواده را با شیطنت و بچگی بر روی زمین به آن وسعت نریزم چرا که من از نه سالگی بزرگ شده بودم .
و باید محترم می شدم که شدم با همان هویت مرغ خانگی که به دلیل حضور خروس همسایه باید وجودش را در حاشیه رقم می زد .
من به کتاب نیازی نداشتم چون وقتم را با غیبت کردن پر می کردم . این طوری هم بهتر بود چون با حسادتی که حاصل غیبت بود ، مردان راحتتر می توانستند حکومت کنند ؛ چقدر هم لذت دارد دیدن جنگ گلادیاتورها آن هم برای کسانی که هم قدرت جسمی بیشتری دارند هم قدرت اقتصادی .
و من در این مواقع معمولاً خنگ می شدم و معنی دموکراسی و عدالت اجتماعی را نمی فهمیدم .
ویرجینیا ولف می گوید : « اگر شکسپیر خواهری داشت که به اندازهی برادرش از نبوغ برخوردار بود مثل او زندگی می کرد و به اندازهی او استعداد داشت ، استعداد او هرگز نمی توانست به ثمر رسد و به صورت آثار ادبی تظاهر یابد . زیرا او مجبور بود همان نقشهایی را اجرا کند که به صورت کار در خانه و وظایف مادرانه به زنان تحمیل می شود .»
اما با یقین به این تفکر که اگر بتوان جسم آدم را حذف کرد جانش قابل حذف نیست من ، فرشتهی در خانه ، دیوی شدم که از پس دیوارهای بلند ودرهای بستهی خانواده و آبروداری ، عصیان کردم چرا که با تمام وجود دریافتم که همهی نداشته هایم نشانی از ضعف بودنم تلقی می شود و حرمت قالبی من دست آموز خوبی را ساخته که از شدت مهربانی نمی تواند گاهی هم دلش نسوزد و از شدت محترم بودن نمی تواند در مقابل خدعهی دیگران اعتراضی کند و حتی در برابر گرفته شدن عزت نفسش نمی تواند خشمگین شود . اما به خود گفتم ایرادی ندارد .
« بگذار
بگذار همه چیز دندان قروچه کند ، به من
سهم من از بازیچه ها
عروسک بود نه موشک . »
ومن تنها در تمامی خودم در میانهی اوهامی زرد و تلخ به دنبال اعتماد به نفسی می گشتم که گم شده بود و برای حرکتم نیرویی می خواستم که در من نبود در ذره ذرهی زندگیم تحلیل رفته بود . در همان زمانی که کار خواستم و به دلیل آینده نگری در امر مرخصی زایمان و بارداری بیکار ماندم ، در لحظه ای که اجازهی انتخاب همسرم قبل از من به دست پدرم بود ، در لحظه ای که مرد مقابل من همان پدرم بود و من به خاطر از دست ندادن قانونی فرزندم در جبر اسارت می ماندم ، در لحظه ای که زیر نگاههای جنسی له می شدم ، زمانیکه توپ بازیهای سیاسی می شدم ، همان زمانی که دفاع از حقوق طبیعی ام در برابر چند همسری مردان حسد تلقی شد و دفاع مردان غیرت ، همان زمان که نتوانستم با محتوای خانه ذهنم را اغنا کنم ...
و تنها انگیزهی بودن ، بودنی که بار سنگین ولی واقعی هستی را بر دوش می کشد ، مرا نیرویی عظیم شد که گرچه فرسوده بود اما سنگینی بار هستی یک عمر تاریخ رنج زن را در خود جمع کرده و همان اشکهایی را که ضعف دانسته و به هیچ گرفتید فلسفهی بودن مرا تقدس بخشید و من حالا دیگر گلی نبودم که تنها نوازش بخواهد یا بلایی که هیچ خانه ای بی آن نباشد و تجسم مظلوم غصه پسند زائو که وظیفه اش تامین آرامش مرد است .
ویژه نامه سمینار آسیب شناسی اجتماعی زنان