تبليغاتX
دنیای دخترانه




دنیای دخترانه

:: HOMEPAGE :: E-MAIL ::



آیا به حد کافی غنی شده ام ؟

دوشنبه بیست و ششم تیر 1385-7:16 -آرزو

 

چند وقت پیش یکی از دوستانم ماجرایی را تعریف کرد که بعد از شنیدنش احساس خیلی لطیفی وجودم را انباشت . دوستم می گفت : « دوستی داشتم به اسم نیکتا که هنوز هم با هم در ارتباط هستیم . نیکتا از دوران دبیرستان از هر چیز قشنگ و فانتزی ای که خوشش می آمد دو تا می خرید . یکی برای خودش و یکی برای همسر آینده اش !!! و تک تک آن یادگاریها را خوب نگاه می داشت تا در آینده هر زمان که او را دید ، به او هدیه کند !!! »

 تعجب کردید ؟ من هم اول تعجب کردم ولی فکرش را بکنید وقتی روزی با همسرش آشنا شود ( که البته هم اکنون همدیگر را یافته اند ) هدیه های کوچکش را نشان داده و می گوید : « بیا اینها را برای تو نگه داشته بودم ! این را شش سال پیش خریدم و این یکی را وقتی دوم دبیرستان بودم و ... »  زیباست مگر نه ؟

به نظر من درستش هم همین است . این درست است که ما از حالا طوری روی رشد شخصیمان کار کنیم  و مشکلات رفتاری  و ارتباطی خودمان را بشناسیم و سعی کنیم آنها را برطرف کنیم  تا به هنگام آشنایی با شخص موردنظرحداقل با خودمان مشکل نداشته باشیم . اینکه  بتوانیم با دستانی پر جلو برویم خیلی مهم است . که وقتی نیمه­ی گمشده مان را می یابیم بتوانیم بگوییم : « من الان خودم را تا اندازه ­ای  غنی می بینم که  می خواهم وجودم را با تو قسمت کنم . نیمی از زندگی ام را ! و این را بدان که برای ملاقات با تو از خیلی وقت پیش خودم را آماده کرده ام ! به دستهایم نگاه کن ، پر هستند ! چیزهای زیادی هست که برای تو کنار گذاشته ام ! »

 

 

تحت تاثیر یکی از سمینارهای باربارا

 

لینک ثابت |

بودن...

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385-14:30 -آرزو

« سرد است

و بادها خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهره­ی فنا شده­ی خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده است

که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد

و مرد بر جنازه­ی مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟ »

در انبوه نگاههایی زاده شدم که از همه­ی من ، تنها زشت و زیبایی صورت مرا دریافته اند تا اگر زیبا بودم شادی و اگر زشت بودم ناراحتی سالهای بعد بلوغم را بر گرده­ی خانواده ام بگذارم چرا که در حرمسرای مردان جایی نداشتم .

وقتی که هنوز در چند طبیعت طبیعی آدمی زیستن را آغاز کردم ؛ ترس طبیعی مرا ترسویی ذاتی و گریه ام را ضعف در برابر مشکلات تعبیر کردند و امان از تعبیر وقتی که بخواهد در جزء جزء تربیت آدمی نفوذ داشته باشد .

و من گوهری در صدف شدم  و گلی که به نازکی خیال من خاری نباید می نشست  و دریغا که آنچه بر من نشست خار نه که خنجرهای تعصب و غیرت ، آن هم غیرت مردانه بود . در صدف خویش می زیستم  و گوهری بودم گرانبها که منتظر خریدار بود و محبوس چهارچوب تربیتی اصول مهم تولید مثل ، پرورش کودک ، خانه داری و تامین آسایش مرد .

و من فرشته­ی در خانه برای بیان خویش و برای رسیدن به حقوق طبیعی انسانیم باید دست به کار می شدم ؛ برای اینکه تنها نمانم باید زیبا می شدم ، صبور می شدم و همیشه لبخند می زدم .

برای اینکه از احترام دیگران برخوردار باشم باید یاد می گرفتم که همیشه خشمم را فرو ببرم ، همیشه مهربان باشم و آبروی خانواده را با شیطنت و بچگی بر روی زمین به آن وسعت نریزم چرا که من از نه سالگی بزرگ شده بودم .

و باید محترم می شدم که شدم با همان هویت مرغ خانگی که به دلیل حضور خروس همسایه باید وجودش را در حاشیه رقم می زد .

من به کتاب نیازی نداشتم چون وقتم را با غیبت کردن پر می کردم . این طوری هم بهتر بود چون با حسادتی که حاصل غیبت بود ، مردان راحتتر می توانستند حکومت کنند ؛ چقدر هم لذت دارد دیدن جنگ گلادیاتورها آن هم برای کسانی که هم قدرت جسمی بیشتری دارند هم قدرت اقتصادی .

و من در این مواقع معمولاً خنگ می شدم و معنی دموکراسی و عدالت اجتماعی را نمی فهمیدم .

ویرجینیا ولف می گوید : « اگر شکسپیر خواهری داشت که به اندازه­ی برادرش از نبوغ برخوردار بود مثل او زندگی می کرد و به اندازه­ی او استعداد داشت ، استعداد او هرگز نمی توانست به ثمر رسد و به صورت آثار ادبی تظاهر یابد . زیرا او مجبور بود همان نقشهایی را اجرا کند که به صورت کار در خانه و وظایف مادرانه به زنان تحمیل می شود .»

اما با یقین به این تفکر که اگر بتوان جسم آدم را حذف کرد جانش قابل حذف نیست من ، فرشته­ی در خانه ، دیوی شدم که از پس دیوارهای بلند ودرهای بسته­ی خانواده و آبروداری ، عصیان کردم چرا که با تمام وجود دریافتم که همه­ی نداشته هایم نشانی از ضعف بودنم تلقی می شود و حرمت قالبی من دست آموز خوبی را ساخته که از شدت مهربانی نمی تواند گاهی هم دلش نسوزد و از شدت محترم بودن نمی تواند در مقابل خدعه­ی دیگران اعتراضی کند و حتی در برابر گرفته شدن عزت نفسش نمی تواند خشمگین شود . اما به خود گفتم ایرادی ندارد .

« بگذار

 بگذار همه چیز دندان قروچه کند ، به من

سهم من از بازیچه ها

عروسک بود نه موشک . »

ومن تنها در تمامی خودم  در میانه­ی اوهامی زرد و تلخ به دنبال اعتماد به نفسی می گشتم که گم شده بود و برای حرکتم نیرویی می خواستم که در من نبود در ذره ذره­ی زندگیم تحلیل رفته بود . در همان زمانی که کار خواستم و به دلیل آینده نگری در امر مرخصی زایمان و بارداری بیکار ماندم ، در لحظه ای  که اجازه­ی انتخاب همسرم قبل از من به دست پدرم بود ، در لحظه ای که مرد مقابل من همان پدرم بود و من به خاطر از دست ندادن قانونی فرزندم در جبر اسارت می ماندم ، در لحظه ای که زیر نگاههای  جنسی له می شدم  ، زمانیکه توپ بازیهای سیاسی می شدم ، همان زمانی که دفاع از حقوق طبیعی ام در برابر چند همسری مردان حسد تلقی شد و دفاع مردان غیرت ، همان زمان که نتوانستم با محتوای خانه ذهنم را اغنا کنم ...

 و تنها انگیزه­ی بودن ، بودنی که بار سنگین ولی واقعی هستی را بر دوش می کشد ، مرا نیرویی عظیم شد که گرچه فرسوده بود اما سنگینی بار هستی یک عمر تاریخ رنج زن را در خود جمع کرده و همان اشکهایی را که ضعف دانسته و به هیچ گرفتید فلسفه­ی بودن مرا تقدس بخشید و من حالا دیگر گلی نبودم که تنها نوازش بخواهد یا بلایی  که هیچ خانه ای بی آن نباشد و تجسم مظلوم غصه پسند زائو که وظیفه اش تامین آرامش مرد است .

 

 

ویژه نامه سمینار آسیب شناسی اجتماعی زنان

 

 

لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385-14:21 -آرزو

      سلام  و ممنون از همه­­ی دوستان عزیزی که مهربانی کردند وآمدند تا دنیای کوچک دخترانه­ی من را ببینند . راستش وسوسه­ی وبلاگ نویسی را سه سالی  می شد که در خودم داشتم ولی هیچ وقت فرصت اینکه بتوانم بطور جدی بهش فکر کنم را نداشتم و البته همت اینکه یادداشتهای پراکنده ام را سامان بدهم و یک جا جمع آوری کنم را هم در خود نمی دیدم . ولی حالا که شروع کردم  دلم می خواهد مطالب جدید بنویسم وبیشتر یادداشتهای چهار پنج سال پیش را برای خودم نگه دارم .

  شاید در اینجا مطالب متنوعی ببینید ولی در اصل قصد دارم دنیایم را با مسائل زنان ، شناخت زنان و دختران و برخی مسائل اجتماعی روز بسازم .

پرداختن به مسائل و حقوق زنان رسالتیست که در روزگار ما باید بر دوش هر انسان آگاهی قرار داشته باشد و من هم به عنوان دونه برف کوچکی که با بهمن عظیمی در حال حرکت است  قصد دارم در درجه­ی اول به آن بپردازم.

   می خواهم آقا پسرها را کمی با دنیای دخترخانمها آشنا کنم  . اینکه اکثر پسرها به خودشا ن زحمت نمی دهند تا بیشتر با دنیای دخترها آشنا شوند ،زبان آنها را یاد بگیرند و قدمی بردارند تا آنها را بهتر درک کنند برای همه روشن است . پسرها در این زمینه کمتر کتاب و مقاله می خوانند ، کمتر به سمینارهای آموزشی می روند ، آقایانی که ازدواج کردند کمتر تمایل دارند پیش مشاور بروند و ... بیشتر ترجیح می دهند هر چیزی را با تجربه کردن یاد بگیرند ولی اگر شنیده باشید :

 " تجربه مدرسه ایست که شاگردان خود را با قیمتی گران بار میاورد " و ارزشش را ندارد که قیمت تجربیاتمان  را با زخمهای عمیقی بر پیکر احساس خود یا دیگری بپردازیم .در دنیای دخترانه در این مورد چیزهای به درد بخوری  یاد می گیرید . من روانشناس نیستم ولی تجربه ی پنج سال زندگی خوابگاهی مرا با روحیات دختران زیادی آشنا کرده و مطمئن باشید در مورد چیزی که مطمئن نیستم حرفی نخواهم زد .

   به هیچ وجه دوست ندارم دنیای دخترانه به یک مجموعه از عقاید شخصی تبدیل بشود و همه­ی سعی ام در این است که اینجا از یک دفترچه­ی خاطرات یا عقاید فراتر برود و برای همین سعی می­کنم یادداشتهای شخصی ام را در دفتر خاطراتم برای خودم نگه دارم .

امیدوارم که از همدیگر چیزهای جدیدی یاد بگیریم .

 

 

شاداب و سربلند باشید

 

آرزو

لینک ثابت |