تبليغاتX
دنیای دخترانه




دنیای دخترانه

:: HOMEPAGE :: E-MAIL ::



چند مهارت گفتاری در برخورد با دخترها

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385-7:11 -آرزو

قبل از اینکه در مورد روابط با دخترها بنویسم، این نکته رو  یادآوری می کنم که مطالب من فقط برای دختر و پسرهایی میتونه مفید باشه که می خوان رابطه ای بی ریا و بر مبنای صداقت، اعتماد و انسانیت داشته باشن و خوشبختانه وقتی برای زیاده گویی برای کسانی که می خوان با ریاکاری و حقه بازی روابطشون رو شروع کنن و پیش ببرن ندارم. خوب شاید با خودتون بگید: «این همه دختر تو خیابونه ! برای چی این همه خودمون رو به دردسر بندازیم؟!»  اگر حتی یک لحظه چنین چیزی از ذهنتون عبور کرده، مهربونی کنین و ضربدر سمت راست بالای صفحه رو کلیک کنین. خداحافظ شما!

 

بیایید تمرین و تکرار صداقت و انسانیت رو از همین جا شروع کنیم

 

 از اینکه هنوز در حال خواندن نوشته­ی من هستید صمیمانه ازتون تشکر می کنم و امیدوارم که تا انتها با هم همراه باشیم.


ادامه مطلب

لینک ثابت |

وای این شب چقدر تاریک است!

پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385-7:37 -آرزو

 

« فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

 قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است! »

 

 

- سی دی چیه آوردی ، ندا !

- از این سی دی هایی که یواشکی پخش شده

- چی هستش ؟

- خوابگاه دخترا ... باورت نمی شه ... باید خودت ببینی ... داداشام دلشون نیومد ببینن ... گفتن گناه داره ...

- چرا ؟ چی رو باورم نمی شه ؟ چی رو ...

ندا حرفم رو برید : « خودت باید ببینی ! »

 

**************************************************

نشستم و دیدم ، همشو دیدم ، همه­ی هیچی رو ، همه­ی هیچی .. واقعاً هیچی .. از نظر من هیچ نکته­ی جالب و هیچ اتفاق فوق العاده ای برای اینکه فیلم این بچه ها توی ایران پخش بشه وجود نداشت. دخترهای خیلی خیلی ساده و پوشیده، اکثراً خجالتی، بدون آرایش صورت و مو، با لباس توخونه ای. یکیشون که دامن میدی پاش بود، جوراب بلند مشکی هم پوشیده بود، چند تاشون روسری سرشون بود، یا وقتی دوربین می چرخید سمتشون، با خجالت بلند می شدن می رفتن، که توی فیلم نباشن. مطمئنم یک درصد هم احتمال نمی دادند که فیلمشون پخش بشه. فیلم یه مهمونی ساده خودمونی دخترونه تو خوابگاه یکی از شهرستانها. یکیشون میخوند و چه صدای قشنگی داشت، چندتاشون می رقصیدند ولی حتی رقصیدن هم خوب بلد نبودند. بعد تئاتر بازی کردند، بعد هندونه خوردند و همین ...

خوب فهمیدم که چرا برادرهای ندا دلشون نیومده سی دی این دخترا رو ببینن. دخترایی که صد برابر از بچه مثبتایی مثل من و دوستای خوابگاهیم ساده تر بودن. دخترایی که به خاطر رذالت پست فطرتی که فیلمشونو پخش کرده، دوتاشون خودکشی کردن، نامزد یکیشون ولش کرده و چندتاشون هم مشکلات خانوادگی براشون پیش اومده ... نمی دونم انگیزه­ی کسی که فیلم این بچه ها رو پخش کرده چی بوده، نمی دونم چه اصراری داشته هیچی رو نشون همه بده ولی می دونم که من از توی هیچی خیلی چیزا رو دیدم. ارزشهایی مثل سادگی مثل خلوص مثل خانومی مثل اعتماد که روز به روز بی ارزشتر می شن و شاید یه روز همون هیچی هم که گفتم ازشون باقی نمونه و البته زشتیها رو دیدم، رذالت رو، نادانی رو، عقده رو، عقده ای که این انسان اشرف رو به حیوونی تبدیل می کنه که سرگرمیهاش رو با بدبختی دیگران بسازه. عقده­ محرومیت ...

- راست گفتی ندا ! باورم نمی شه  !

لینک ثابت |

« بر او نفرین باد که نخست جنگ را آفرید » مارلو

سه شنبه سوم مرداد 1385-8:12 -آرزو

 

در خوابگاه که بودم چند تا لبنانی بودند که می شناختم  . دخترهای همسن خودم یا کمی بزرگتر . زبون همدیگرو نمی فهمیدیم نه اونا انگلیسی بلد بودن نه من عربی ولی راهی برای فهمیدن همدیگه پیدا می کردیم . دخترهای واقعاً زیبایی بودند ، قشنگترین دخترهایی که تا حالا دیده بودم . شنیده بودم که دخترهای لبنانی خیلی خوشگلند ولی تا خودم ندیده بودم باورم نمی شد . شاداب ، زیبا ، سرحال ، خوش اندام ، ... می گن به خاطر اینه که سیب زیاد می خورن و سیب لبنان هم که خوب معروفه ...

ولی حالا چه فرقی می کنه ، زشت یا خوشگل ... حالا که همه چیز زیر آتیشه ، هم سیبهای لبنانی ، هم دخترهای لبنانی و هم بچه های لبنانی  ... عکسهای جنازه های بچه های لبنانی رو دیدین ؟ اصلاً نمی شه تشخیص داد که بچه اند .. چون اصلاً نمی شه تشخیص داد که آدمند .. اجساد سوخته ، جنازه های متلاشی شده ، انسانهای قصابی شده ... اگه قراره آدما مثل گوسفند بمیرن پس فرقشون با گوسفند چیه ؟ اگه قراره مثل گرگ زندگی کنن پس فرقشون با گرگ چیه ؟

عکسها رو که دیدم حالم خیلی بد شد ، خیلی ...ولی دفعه­ی اولم نبود که از این عکسها می دیدم . عکسهای جنازه های ویتنامی ، کودکان افغانی ، اجساد فلسطینی ، بچه های عراقی و ... امیدوارم اون روزی نباشم که قراره عکسهای بچه های  ایرانی رو تو اینترنت بذارن تا ملتهای دیگه بیان ببینن و شاید براشون غصه بخورن . ( Iranian Killed Babies ( زبونمو گاز بگیرم ؟ امیدوارم نباشم و نبینم ولی آخرش که چی ؟ یعنی قرار نیست به سر ما بیاد ؟ یعنی باید فکر کنیم این همه تهدید و دشمنی ، فقط قضا بلاست ؟ می گذره ؟ آخرش باجی که باید داده بشه ، پرداخت می شه و همه چی حله ؟ باج ؟ چرا حرف تو دهن من می ذاری ؟ من کی گفتم باج ؟ منظورم چیز دیگه ای بود . مثلاً اینکه بگیم  « اصلاً درستش خلیج العربیه است و غلط کرده هر کی گفته خلیج فارس » یا اینکه « انرژی هسته ای هم می تونه چندان حق مسلم ما نباشه » یا « به جهنم ، زنها هم هر جور دوست دارن بیان بیرون و اینکه قانون اساسی هم می تونه چندان اساسی نباشه و بر اساس اینکه زن و مرد نداره این حرفا کدومه تغییر داده بشه » یا « نفتم که اصلاً قابل شما رو نداره » یا « جزایر سه گانه رو هم یه جوری با هم کنار میایم » ...  شاید بگین تو چه ساده ای ، اینا همش بازیه ، حقه بازیه ...

یه استادی داشتم که می گفت : « سیاست حل کردن یه معادله­ی هزار مجهولیه » یه معادله رو وقتی می تونیم حل کنیم که فقط یه مجهول داشته باشه . اگه مجهول شد دو تا ، معادله هم باید بشه دوتا  وگرنه نمی شه حلش کرد . پس بهتره اصلاً بی خیال حله یه معادله­ی هزار مجهولی بشیم . ولی فرض که می تونیم بکنیم ؟ آره تا دلت بخواد .

فرض کنیم ایران به جنگ کشیده بشه ... از تهران کی میاد بره جنگ ؟ کی ؟ تو ؟ من ؟ کدوم یکیامون ؟ پسرهایی که رو سرشون جوجه تیغی می ذارن ( به نظرم ایرادی هم نداره که آدم روی مد باشه ولی نه تا حدی که بدون اون نتونه زندگی کنه ) یا آقازاده هایی که همشون گرین کارت دارن ؟ فیلسوفایی که هنوز تو فلسفه­ی  جنگ قبلی موندن یا اونایی که نمی خوان دست از منش صوفیانشون بردارن و یک کم روحیه­ی انقلابی داشته باشن ؟ شایدم پشت کنکوریها ، خیلی ها هم که میگن ما اصلاً ایران بمون نیستیم و معلومه که اگه جنگ بشه بازار وطن کیلویی چند هم خیلی داغ می شه ... دم هممون گرم با این عرق ملیتمون که فقط وقتی یاد ایرانی بودنمون میفتیم که بخوایم در مورد پاسارگاد و کوروش و داریوش و زرتشت و آرش و بابک و ... صحبت کنیم . افتخار به ایرانی بودنمون ... حرفای بعد ناهار و از سر شکم سیری ...

ای وای ... دوستان ببخشید که با این حرفام ناراحتتون کردم . نگاه کنین از دختر لبنانی شروع کردم رسیدم به اینکه هیچکی تو ایران جنگ برو نیست  ولی مطمئن نیستم اینایی که گفتم به خاطر شکم سیری بوده باشه ، احتمالاً به خاطر این بود که تب دارم . از نوع 40 درجه اش ... شرمنده !

 

 

 

لینک ثابت |