تبليغاتX
دنیای دخترانه




دنیای دخترانه

:: HOMEPAGE :: E-MAIL ::



یکرنگی کودکانه می خواهم

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385-8:46 -آرزو

 

یادته فریده؟ آخرین روز مدرسه رو یادته؟ یادته گریه ات گرفت؟ گفتی: «بچه ها دیگه مدرسه نمیایم..» بهت گفتم: «دیوونه جون به جاش یه سال دیگه می ریم دانشگاه.. دانشگاه که خیلی بهتر از مدرسه ست» و یادمه که دوباره میون گریه ت شنیدم : «دیگه مدرسه نمیایم ...

 

ولی حالا ...

 

کاش همه ی لبخندها یه معنی داشت. کاشکی لبخندها همشون همون لبخند معنی می دادن و کاشکی مجبور نبودیم حتی لبخندها رو هم پیش خودمون معنی کنیم.

کاشکی همه ی لبخندها یه رنگ بودن. همون رنگی که باید باشن ... صورتی ...  و کاشکی می شد جواب هر لبخند رو با یه لبخند کودکانه ی صورتی داد..

 

 

توی این سالها خیلی سعی کردم این کودکی رو که در درونم بازیگوشی می کنه رو همین جور شاداب و با نشاط نگهش دارم. یه وقت بهش اخم نکنم که دلش بگیره یا دعواش نکنم که یه گوشه تنهایی بشینه گریه کنه. آخه طفلی فقط منو داره..

ولی یه وقتایی هم شده که این قدر بهش کم محلی کردم این قدر نادیده گرفتمش، که باهام قهر کرده تنهام گذاشته رفته. اونوقتا بوده که فهمیدم این منم که فقط اونو دارم..

 

* * * * * * * * * * *

اون روزی رو که اون برگه های کوچیک رو نوشتیم یادتونه؟ همونایی که روش نوشته بودیم:

۸۵/۵/۵ ضیافت یادتون نره، پارک حدیثه، کنار مدرسه ...

هفت سال پیش رو می گم ..

 

- یعنی هنوز تهران زندگی می کنیم؟

- اصلاً ایران هستیم ؟

- یعنی تا اون موقع زنده ایم؟

- میدونین اون موقع چند سال از کنکور گذشته؟

- بچه به بغل پا نشین بیاین ها!

- شوهرهاتونم بذارین خونه !!!

- اصلاً تا سال ۸۵ این قرار یادمون می مونه؟

 

همه اون موقع یاد ضیافت مسعود کیمیایی بودیم .. ولی حالا کی می تونه بگه ضیافت ما چیزی از ضیافت مسعود کیمیایی کم داشته؟ کدوم یکی قشنگتر بود کدوم یکی باشکوهتر، ضیافت ما یا ضیافت مسعود کیمیایی؟ ضیافتمون فیلم نبود ولی مال تو فیلمها هم نبود ... خودمون بودیم با دوستی های سبز و کودکیهای قرمز و لبخندهای صورتی ..

 

 

 

 

 

لینک ثابت |

سیاهتر از سنگی که پرتاب می شود

چهارشنبه هشتم شهریور 1385-13:26 -آرزو

 

در زیر این سایبان آبی بلند

 

در میان نخلها

 

هنوز جایی هست که

 

مادرانش همیشه آبستن دردند

 

 و برادران

 

خواهرانشان را به خون می نشانند

 

و آیا گناهشان را می دانند ؟

 

 

 

حجابیست که آن را غیرت مردانه می نامند

 

حجابی برای چشمهای مردانه

 

تا نتوانند ببینند

 

 تا بدانند

 

 

 

 

در میان نخلها جایی هست

 

که تقدس وجود آدمی ، افسانه ایست فنا شده

 

و کرامت بشر

 

مفهومی ست که در گورستانها باید جست

 

و مردی صفتی ست

 

که در میان انبوه بتان

 

به دنبال موصوفی شایسته ، از پا افتاده است

 

 

 

در زیر این سایبان آبی بلند

 

جایی هست

 

که محکمه هایش زیر نخلها بر پاست

 

و عدالت

 

آن چنان اجرا می شود

 

که برطرف کند

 

این احساس موهوم ننگی را

 

 

 

و من چقدر خوب می شناسم

 

این متهمی را

 

که  همیشه ی تاریخ

 

جرمش به اثبات رسیده ست

 

 

 

راستی ..

 

 این بار قاضی محکمه کیست ؟

 

پدر یا برادر ؟

 

 

 

پی نوشت : شعر از خودمه ...

 

 

لینک ثابت |