|
نزدیکای ساعت ۴ بود و من زود به میدون آزادی رسیده بودم. کیفم خیلی سنگین بود. پر از برگه های میان ترم بچه ها که برای اعتراض ورقه با خودم برده بودم و دیگه کارم باهاشون تموم شده بود ولی چون دلم نیومده بود تو دانشگاه دور بریزم که مبادا بچه ها ببینن و دچار یاس فلسفی بشن که ما این همه درس خوندیم و امتحان دادیم و الان برگه هامون تو سطل زباله س با خودم آورده بودمشون که یه جای دیگه معدومشون کنم. رفتم توی یکی از پارکای دور میدون آزادی و برگه ها رو از کیفم در آوردم و تو سطل زباله انداختم و رفتم روی نیمکت تو سایه نشستم تا نفسم جا بیاد. وقتی نشستم دیدم یه آقای رفتگر پارک بالا سر سطل زباله وایستاده، برگه های منو از تو سطل در آورده و داره بازرسی می کنه. همین جوری نگاش کردم تا بازرسیش تموم شد و همه رو دوباره تو سطل انداخت و رفت. جالب بود. این هم از اطلاعاتی شدن فضای مملکت و جوگیر شدن رفتگر بلا... اینم یه جورشه
|