تبليغاتX
دنیای دخترانه

 

« فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

 قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است! »

 

 

- سی دی چیه آوردی ، ندا !

- از این سی دی هایی که یواشکی پخش شده

- چی هستش ؟

- خوابگاه دخترا ... باورت نمی شه ... باید خودت ببینی ... داداشام دلشون نیومد ببینن ... گفتن گناه داره ...

- چرا ؟ چی رو باورم نمی شه ؟ چی رو ...

ندا حرفم رو برید : « خودت باید ببینی ! »

 

**************************************************

نشستم و دیدم ، همشو دیدم ، همه­ی هیچی رو ، همه­ی هیچی .. واقعاً هیچی .. از نظر من هیچ نکته­ی جالب و هیچ اتفاق فوق العاده ای برای اینکه فیلم این بچه ها توی ایران پخش بشه وجود نداشت. دخترهای خیلی خیلی ساده و پوشیده، اکثراً خجالتی، بدون آرایش صورت و مو، با لباس توخونه ای. یکیشون که دامن میدی پاش بود، جوراب بلند مشکی هم پوشیده بود، چند تاشون روسری سرشون بود، یا وقتی دوربین می چرخید سمتشون، با خجالت بلند می شدن می رفتن، که توی فیلم نباشن. مطمئنم یک درصد هم احتمال نمی دادند که فیلمشون پخش بشه. فیلم یه مهمونی ساده خودمونی دخترونه تو خوابگاه یکی از شهرستانها. یکیشون میخوند و چه صدای قشنگی داشت، چندتاشون می رقصیدند ولی حتی رقصیدن هم خوب بلد نبودند. بعد تئاتر بازی کردند، بعد هندونه خوردند و همین ...

خوب فهمیدم که چرا برادرهای ندا دلشون نیومده سی دی این دخترا رو ببینن. دخترایی که صد برابر از بچه مثبتایی مثل من و دوستای خوابگاهیم ساده تر بودن. دخترایی که به خاطر رذالت پست فطرتی که فیلمشونو پخش کرده، دوتاشون خودکشی کردن، نامزد یکیشون ولش کرده و چندتاشون هم مشکلات خانوادگی براشون پیش اومده ... نمی دونم انگیزه­ی کسی که فیلم این بچه ها رو پخش کرده چی بوده، نمی دونم چه اصراری داشته هیچی رو نشون همه بده ولی می دونم که من از توی هیچی خیلی چیزا رو دیدم. ارزشهایی مثل سادگی مثل خلوص مثل خانومی مثل اعتماد که روز به روز بی ارزشتر می شن و شاید یه روز همون هیچی هم که گفتم ازشون باقی نمونه و البته زشتیها رو دیدم، رذالت رو، نادانی رو، عقده رو، عقده ای که این انسان اشرف رو به حیوونی تبدیل می کنه که سرگرمیهاش رو با بدبختی دیگران بسازه. عقده­ محرومیت ...

- راست گفتی ندا ! باورم نمی شه  !
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 7:37  توسط آرزو  |